تبليغاتX
ناد علیا مظهر العجائب - Ya Ali

کیستی ، تو ای گوهر شگفت هستی که فضایل تو را سید بطحا ،  حضرت محمد مصطفی (ص) عاشقانه می شمارد :

فرمود: به هر کس مولا من هستم ، علی (ع) مولای اوست !

فرمود: علی(ع) برای من، به مثل هارون برای حضرت موسی (ع)است !

فرمود: او برای من است و من برای او!

فرمود: علی (ع) برای من همانند خود من است؛ فرمانبرداری از او ، فرمانبرداری از من ، نافرمانی از او، نافرمانی از من، است !

فرمود: جنگ با علی (ع) جنگ با خداست و صلح با علی، صلح با خدا!

فرمود: دوست علی(ع)، دوست خدا و دشمن علی، دشمن خداست !

فرمود: علی حجت خداست و جانشین او در میان بندگان !

فرمود: دوست داشتن علی، ایمان و کینه او را به دل داشتن، از کفراست !

فرمود: حزب علی ، حزب خداست، حزب دشمنان علی، حزب شیطان!

فرمود: علی با حق است و حق با او و این از هم جدایی ناپذیرند تا در کنار حوض کوثر ملاقاتشان کنم !

فرمود: علی تقسیم کننده بهشت و دوزخ است !

فرمود: هر که از علی جدا شود ، در حقیقت ازمن بریده است و هر که از من جدا گردد، از خدایش بریده است !

فرمود: تنها رستگاران روز قیامت پیروان علی اند !

و اینکه فرمود: من و علی از یک نور آفریده شده ایم.

  

                 (خصال شیخ صدوق ج 1و2 )

تو کیستی ای شگفتی عالم خاک؟!

 کیستی ای آسمانی ترین که خود را " بو تراب " نامیده ای؟!

 

***

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:39  توسط سید علی اصغر موسوی  | 

علی گشت سرشار صهبای علم     

که یک جرعه ی اوست، دریای علم

 

 

« نبوت بطون و ولایت ظهور   

جمال و جلال دو عالم  حضور »



شرابی که بیرون ادراک بود  

به جامش عیان در دل تاک بود



جمال حقیقت به چندین نقاب 

شهود یقینش چو آب از حباب


 

ز بس صافی جام اندیشه اش   

رگ تاک شد، گردن شیشه اش!



خیالات هنگامه ی هست و بود

به اندازه ی علم دارد،  نمود



به افزونی      نشوه ی   علم    کوش!

که این بحر را نیست جز علم ، جوش


 

محیطی است بی انتها ذات علم  

دو عالم : همان نفی و اثبات علم!


 

می ای را که شخص نبوت چشید!

در آخر به «  شاه ولایت »  رسید


 

 

 

***********                                                                 ***********

 

بید ل

میرزا عبدالقادر عظیم آبادی دهلوی (وفات1133) آخرین شاعر بزرگ فارسی گوی عهد بابریه ی هند و نفر سومی می باشد که "امیر خسرو و فیضی"  دو همطراز دیگرش محسوب می شدند . عبدالخالق از قبیله ی ارلاس از ترکان جغتای بود و این قبیله از بخارا به سرزمین هند آمده بودند . عبدالقادر به سال 1045 در عظیم آباد بتنه به دنیا آمد و چون در کودکی از پدر و مادر محروم ماند، تربیت او به خویشانش واگذار شد و آنها در تعلیم وی و در تشحیذ قریحه ی شاعریش اهتمام بسیار کردند. اوایل عمرش در تحصیل و مسافرت گذشت . در اکثر علوم رسمی و  حکمی تبحرپیدا کرد و با طریقه ی صوفیه و بعضی مشایخ و مجذوبان آشنایی پیدا کرد . در بیست و پنج سالگی همسر برگزید و در دستگاه محمد اعظم پسر اورنگ زیب به خدمت منشی گری اشتغال ورزید . اما وقتی مخدوم از وی درخواست تا قصیده ای در مدح وی عرضه کند از خدمت استعفا کرد و یک چند در بلاد مختلف از جمله پنجاب به سیاحت و مسافرت پرداخت بالاخره در دهلی اقامت گزید (10969 ) و تا پایان عمر همان جا به مطالعه و تحقیق و تفکر و تصنیف اشتغال جست. احاطه ی وی بر علوم مختلف و قدرتش در نظم و نثر، جاذبه ی خاصی به شخصیت او داد . چنانچه اکابر و امرای وقت با وی با نهایت حرمت سلوک می کردند و با نیازمندی و ادب هدیه ها و جوایز ارزنده به حضرتش می فرستادند . کلیات آثار او شامل نظم و نثر ست و در نثر آثاری مانند رقعات ، نکات و چهار عنصر شیوه ی نویسندگی او را ساده و در عین حال مبهم و پیچیده نشان می دهد . اشعارش غیر از قصاید و غزلیات شامل تعدادی مثنویات هم هست که بعضی از آن ها "صبغه ی عرفانی" قوی  ای دارد . بعضی تذکره پردازان هند، وی را در نثر همطرازغزالی و خواجه عبدالله انصاری و در شعر همانند سعدی و مولوی خوانده اند و پیداست که بین سبک فکر و بیان او با آنها "تفاوت"  آن اندازه است که این مقایسه را به کلی  نا به جا نشان می دهد.      ( از گذشته ی ادبی ایران – صفحه 422- انتشارات بین المللی الهدی -  چاپ اول 1375)

 

***

به دلیل  احترام و یاد آوری زنده یاد مرحوم ( دکتر عبدالحسین زرین کوب) مقدمه ی ایشان را مقدم بر گفته های خویش قرار دادم تا در محضر بزرگان ، عرض خود نبرده باشم ! خداوند ایشان ودیگر محققان بزرگ ادبیات فارسی را بیامرزند!

انشاءالله...

اما ... عرفان بیدل تلفیقی از عرفان هندی- اسلامی است! البته کاملاً اسلامی یعنی در مورد عناصر اربعه : ایشان در تمامی اشعار خود با نگاه فلسفه ی "هند" به آن ها نگاه می کنند اما این نگاه ؛ نگاه اسلامی است و شهود، نوعی شهود الهی است ، نه شهود بودایی و برهمایی! حتی با اینکه به نظر از "اهل تسنن" می آیند اما، شگفت آور است این مثنوی که مطالعه می فرمایید ، به نام " جام مرتضوی" !

شگفت آور از این جهت که در این مثنوی ضمن بیا ن شخصیت اهورایی حضرت علی (ع) از ایشان به عنوان ( هسته وهستی علم) در مطلع مثنوی استفاده می نمایند و کل مثنوی در چند بیت خلاصه می شود که بیت دوم فوق العاده عجیب و بر خلاف اعتقاد " اهل تسنن" نه تنها کاملاً "شیعی است" بلکه فراتر از آن ، خیلی نزدیک به  دیدگاه عرفانی "خواص  تشیع " است :

 

نبوت بطون و ولایت ظهور
جمال و جلال دو عالم حضور


یعنی : از " باطن نبوت" جوشیده و در "ظاهر ولایت" بالیده و در جمال و جلال (یعنی صورت  و معنی)، هر دو جهان تجلی یافته است .

« شگفتی ساز است » چون به اعتقاد عرفای شیعه و (به گفته ی خود ایشان) حضرت علی (ع) در"باطن" تمام " انبیاء"  به صورت "نهانی" بوده و چون نوبت به پیامبر اعظم (ص) می رسد به صورت " ظاهر" ایشان را همراهی می کنند.

***

«« ولایت مطلقه ی کلیه ی حضرت مولا امیر المومنین علی بن ابیطالب (ع) باطن خلافت و باطن نبوت مطلقه ی کلیه است »»

***

و مفهوم (( بیت مولانا بیدل)) همان ولایت ظاهری و باطنی مولانا امیر المومنین علی (ع) د رجهان ظاهر و باطن است و مفهوم : قسیمٌ النا ر والجنـه ...

و در بیتی دیگر می فرماید :

 

نبوت : خرام احد تا صفات

ولایت : رجوع صفت سوی ذات

 

یعنی : درنبوت بشر تا « تخلقوا باخلاق الله » می رسد، اما در ولایت که عصاره وشهد نبوت است ، رجوع این صفات ( رسیدن به نفس المطمئنه ) فانی شدن در بقای ذات حقتعالی (جل جلاله) است!

یا به زبانی دیگر شناخت خداوند در «این» تا حد صفات و در « آن » تا حدود ذات است !

*****

.... بحث خیلی سنگین است  و حوصله باریک !

معذرت می خواهم از ادامه ی آن ... .

لطفاً ادامه مثنوی را مطالعه فرمایید و برداشت ها و نظرات خود را از طریق (((ایمیل))) با بنده در میان بگذارید.

یا علی مدد:

 

ز خمخانه ی  آب و رنگ ظهور

دو کیفیت آورد ، جام شعور

 

یکی کرد اسم "نبوت" بلند

دگر ، طرح نام "ولایت" فکند

 

به هر جا کمال یقین نشوه ای ست

برون زین "دو کیفیت اش" جلوه نیست:

 

« نبوت ، خرام احد تا صفات

ولایت ، رجوع صفت سو ی ذات

 

نه آن غیر این و  نه این غیر آن

از آن ، سوی این ،  تا ابد سیر آن »

 

در این نشوه آباد مستی سواد

به این جام ، دل های مخمور شاد

 

که میخانه ی معرفت مصطفی ست

 در رحمتش ، جبهه  ی مرتضی است

 

ولی را بود از نبی  انتظام

بجز شیشه نبود، مربی جام !

 

درین شیشه و جام،  « یک باده »  است

دو پیکر ز«  یک خون » نشان داده است

 

خوش آن شیشه، کاین جام اجزای اوست!

خوش آن جام کاین شیشه همتای اوست

 

«« آفرین به این تصویر زیبا از وحدت جدایی ناپذیر نبوت و ولایت و لازم و ملزم یکدیگر بودن »».

 

شد از تیغ او توسن کفر ، پی

چو مخموری از لمعه ی موج می

 

جهانی ز جامش به "مستی" رسید!

به کیفیت می پرستی، رسید!

 

به هر جا "می" ای همدم "ساغر" است

جگر تشنه ی  "ساقی کوثر"  است

 

چه کوثر؟ ، خمستان فضل و کمال!

محیط قدم    ،     نشوه ی لایزال! 

 

می، اینجا کمالات انسانی است

که " سر جوش علم " خدا دانی است ... .

     

****                    

  انشاءالله ادامه خواهد داشت ....

به امید لطف حضرت دوست !

 

****

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 5:59  توسط سید علی اصغر موسوی 
 

با نام تو ، که نام کلامی مقدس است

با یاد تو ، که یاد سلامی ، مقدس است !

می خواهم از نگاه تو گویم ، برای تو

از عارفانه های بسی ، دل ربای تو

وا می کنم کتاب تو را ، آه می کشم

تصویری از نگاه تو با ماه ، می کشم

نهج البلاغه ، آینه خاطرات کیست !

آیینه ای که نزد تو بودست ، دیدنی ست

با ما بگو ، که لحن کلامت ، کجایی است ؟!

این خطبه ها ، نشانه عشق خدایی است

گویی که پرده از رخ بیداد می کشند

با واژه های خاطره ، فریاد می کشند  

 تا با شروع خاطره ، آغاز می کنی

دل را اسیر پنجه پرواز می کنی

پرواز در مسیر شروعی که از غدیر

تا کوفه شد ، بهانه یک فصل بی نظیر 

فصلی که در فضیلت آن ، مثنوی کم است 

فصلی که جاودانه ترین ، فصل عالم است

آغوش ناز سمت شما ، باز می کند

دریا ، به نام آبی خود ، ناز می کند!

باید به احترام شما شعر نغز گفت !

باید بدون واسطه از مغز مغز گفت 

جام شما کجا و تماشای ما کجا ؟!

دست شما کجا و تمنای ما کجا ؟! 

مهتاب رنگ خورده ، کجا و جمالتان !

خورشید پا برهنه  کجا و  جلالتان !

سرو از قیام قامتتان ، شرم می کند

کوه از مرام طاقتتان ، شرم می کند

در خاک هم ، به اوج فلک می رسد مرام

هفت آسمان ، به نام شما می دهد: سلام !   

گویی فقط به مست خود  ،  ناز می کنیم     

صحبت ز عاشقانه ترین راز  می کنیم 

ای جلوه ی جمال جمیل پیمبری !  

وی حجت جلال جلیل پیمبری !

مولا ، به نام عشق که عاشق ترین تویی

حتی برای خاطره ، لایق ترین تویی !

آنجا که عشق  ، نام تو را قاب می کند !

یخ های چشم فلسفه را آب می کند !

آنجا که علم ، پنجه به دیوار می کشد !

از جهل خویش ، ناز نمودار می کشد !

آنجا که مرگ ، پیش تو یک امر ساده است

سرگشته رازهای جهان ، سر گشاده است !

بهتر ، همین که ساده بگویم : امام من !

تقدیم روح پاک تو بادا ، سلام من .   

**** ۱۳۸۰-قم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:18  توسط سید علی اصغر موسوی 
مدد ز غیر تو ننگ است !

یا علی مدد ی !

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 4:45  توسط سید علی اصغر موسوی